|
غمنامه بسیار نادرند کلماتی که ارزششان بیشتر ار سکوت باشد
| ||
|
سلام به همه ی دوستان عزیزم.شرمنده اگه به مردم کشورم اهاتنی میکنم اما اینها حقیقته و شاید با خوندنش کمی فقط کمی تو رفتارهامون تجدید نظر کنیم: اینجا ایران است [ چهارشنبه 1391/02/27 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
[ شنبه 1391/02/23 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
کاش میشد لاغـــــــــر کنم! خیلی لاغـــــــــر مثلا بیــــست کیلو بشم ! ده کیلو بشم ! نــه سنگـــینه براش... پنــــج کیلو بشم تا دوباره برم رو پاهای مــــامــــانم بخـــــوابم...!!!
مادر يعني به تعداد همه روزهاي گذشته تو، صبوري! مادر يعني به تعداد همه روزهاي آينده تو ،دلواپسي! مادر يعني به تعداد آرامش همه خوابهاي کودکانه تو، بيداري ! مادر يعني بهانه بوسيدن خستگي دستهايي که عمري به پاي باليدن تو چروک شد! مادر يعني بهانه در آغوش کشيدن زني که نوازشگر همه سالهاي دلتنگي تو بود! مادر يعني باز هم بهانه مادر گرفتن...!!!
میدانی بعضـی ها را هرچه قدر بـخوانی خسته نمیشوی
مـــــــــــادر تنها کسی است که میتونی براش ناز کنی ، سرش داد و بیداد راه بندازی ، باهاش قهر کنی
ای مادر عزیز [ شنبه 1391/02/23 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
سلام به همه ی دوستان عزیزم.این متن هم گوشه ای از دردهای جامعه کنونی مارو بیان میکنه اما بازم پیدا میشه در بین این به ظاهر انسان ها کسانی که وجودشان بوی ناب انسانیت می دهد.هنوز هم پیدا میشه دخترانی که احساسشون پاکه هنوزم پیدا میشه پسرانی که عاشقانه دوستت داشته باشند : ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ﺍﺳﻤﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﻨﮕﺪﻟﯽ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﺍﺳﺖ [ شنبه 1391/02/23 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
سلام به همه ی دوستان عزیزم.حوا... تو مگر سیب را پوست کندی خوردی که دنیا اینگونه پوست ما را میکند؟؟؟ این متن هم شاید حال و روز خیلی از ما باشه خوندنش خالی از لطف نیست:
یک اتاق [ پنجشنبه 1391/02/21 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
سلام به همه ی دوستان گلم.این متن از خورخه لوئیس بورخس هست و وقتی خوندمش واقعا منو تحت تاثیر قرار داد گفتم خالی از لطف نیست شما هم بخونینش.تقدیم به همه ی شما عزیزان: اگر بتوانم یک بار دیگر زندگی کنم میکوشم بیشتر اشتباه کنم ، نمی کوشم بی نقص باشم. راحت تر خواهم بود ، سرشارتر خواهم بود از آنچه حالا هستم در واقع چیزهای کوچک را جدی تر می گیرم کمتر بهداشتی خواهم زیست ، بیشتر ریسک می کنم ، بیشتر به سفر می روم غروبهای بیشتری را تماشا می کنم ، از کوههای بیشتری صعود خواهم کرد در رود خانههای بیشتری شنا خواهم کرد ، جاهایی را خواهم دید که هرگز در آنها نبودهام بیشتر بستنی خواهم خورد ، کمتر لوبیا مشکلات واقعی بیشتری خواهم داشت و دشواری های تخیلی کمتری من از کسانی بودم که در هر دقیقه ی عمرشان زندگی محتاط و حاصلخیزی داشتند بی شک لحظات خوشی بود اما اگر می توانستم برگردم می کوشیدم فقط لحظات خوش داشته باشم اگر نمی دانی که زندگی را چه میسازد این دم را از دست مده از کسانی بودم که هرگز به جایی نمی روند بدون دماسنج ، بدون بطری آب گرم ، بدون چتر و چتر نجات اگر بتوانم دوباره زندگی کنم سبک سفر خواهم کرد اگر بتوانم دوباره زندگی کنم می کوشم پا برهنه کار کنم از آغاز بهار تا پایان پاییز بیشتر دوچرخه سواری می کنم ، طلوعهای بیشتری را خواهم دید و با بچههای بیشتری بازی خواهم کرد اگر آنقدر عمر داشته باشم اما حالا هشتاد و پنج ساله ام و می دانم رو به موتم...!!! [ دوشنبه 1391/02/18 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
سلام به همه ی دوستان خوبم.این متن زیبا هم تقدیم به همه ی شما عزیزان:
ماندن همیشه خوب نیست...رفتن هم همیشه بد نیست [ جمعه 1391/02/15 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
سلام به همه ی دوستان گلم.اینم متنی از زنده یاد حسین پناهی تقدیم به عاشقان این اسطوره.روحش شاد و یادش گرامی:
و مرگ مُردن نیست [ دوشنبه 1391/02/11 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
سلام به همه ی دوستان گلم.این متن زیبا تقدیم به همه ی دوستای خوبم که با لطف بی دریغشون همیشه بهم دلگرمی دادن. براتون آرزو ميكنم، هيچكدوم از آرزوهاتون، آرزو نمونند :
زندگی را نخواهیم فهمید اگر ازهمه گل های سرخ دنیا متنفر باشیم فقط چون در کودکی وقتی خواستیم گل سرخی بچینیم خاری در دستمان فرو رفته است... [ جمعه 1391/02/08 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
سلام به همه ی دوستان خوبم.اینم یه متن فوق العاده تقدیم به همه ی شما عزیزان:
دوباره سیبي بچین حوا... اين بار از آن شاخهٌ بالايي [ دوشنبه 1391/02/04 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
سلام به همه ی دوستان عزیزم.یکم اردیبهشت درگذشت شاعر توانای ادبیات پارسی را به عاشقان این اسطوره تسیلت میگویم. چه کسی جز سهراب ، میتوانست این چنین در شعرهای ما ، در واژههای ما در عاشقانههای ما حتی کنارِ اشکهای ما زندگی کند ؟ من آن تکه ی آسمانم که به عشقِ باد بادک ها در آبیِ خویش غرق میشود حسِ وحشت آوریست گم شدن با غریبهها یکی شدن گم شدن گم شدن پیدا نشدن خواهی آمد پیدا میشوی در غربتِ این خاک پیدایم میکنی من هنوز به سهراب و به قایقش و به شهری پشت دریاها ایمان دارم تو خواهی آمد...!!! [ جمعه 1391/02/01 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
[ جمعه 1391/02/01 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
گاهی باید چمدانی كوچك به اندازه یك تكه از دلت كه هنوز در دستانت باقیست انتخاب كرد باید گذاشت و گذشت ، چشمها را بست و رفت دور شد از قضاوت های یكطرفه و قصه های تكراری این موجودات دوپای مدعی احساس باید رفت به نقطه ای برای آرامش ، آرامشی هر چند كوتاه و موقتی باید برای پیدا كردن چاهی عمیق برای دفن گذشته تلاش كرد باید رفت...!!! [ جمعه 1391/02/01 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
اینم یه شعر فوق العاده زیبا که خودم خیلی دوستش دارم.امیدوارم خوشتون بیاد:
هنوز از لب مردم فریب می ریزد [ چهارشنبه 1391/01/30 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
سلام به همه ی دوستان عزیزم.این پست هم تقدیم به زوج های پارسی:
حتما قبـل خواب ببـوسیـدش [ چهارشنبه 1391/01/30 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی پیرمرد از دختر پرسید: غمگینی؟ نه مطمئنی ؟ نه چرا گریه می کنی ؟ دوستام منو دوست ندارن چرا ؟ چون قشنگ نیستم قبلا اینو به تو گفتن ؟ نه ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم. راست می گی ؟ از ته قلبم آره. دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد. چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت...!!! [ یکشنبه 1391/01/27 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
لذت را به امنیت نفروش.ارتفاع پست فقط امنیت دارد،اگر یک روز زمین خوردی می دانی استخوانت نمی شکند اما در مقابل لذت استنشاق هوای بی غبار اوج آسمان را از دست می دهی.کمی که به پایین پریدن عادت کردیم دیگر هرگز جرات اوج گرفتن نخواهیم داشت.بلندی و پستی این ارتفاع را روح هر آدمی تعیین می کند.برای هر کدام مان نسبی است.کبوتر نمی تواند همپای عقاب اوج بگیرد.می خواهم بگویم اصلا مقایسه ای در کار نیست،حکایت یک وجب بالای محدودیت هایمان پرواز کردن است.شکاندن سقف شیشه ای...!!!
[ جمعه 1391/01/25 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
سلام به همه ی دوستان عزیزم. اینم از هایلات سری هشتم تقدیم به همه ی عزیزان :
آدمهای سالم مثل هم هستند، زیرا خوشبختی یک رنگ دارد ؛ این بدبختی ست که رنگارنگ است.
مگر با پول نمیشه حج و نماز و روزه را خرید؟ پس هر کسی پول داشت دو دنیا را داشت
گریه نکن خواهرم. در خانهات درختی خواهد رویید، و درختهایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمین ات. و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید، و درختها از باد خواهند پرسید: در راه که میآمدی سحر را ندیدی؟
عشق راستین ترین و متعالی ترین احساس و نیاز انسان است ؛ امامعشوق ؟ دروغین است ! دل هائی که عشق های بزرگ و پرشکوه می آفرینند کم نیست ؛ اما روح هائی که معشوق باشند هیچ نیست !؟ و این بسیار قابل تامل است که چرا عشق راست و معشوق دروغ است؟! ( کتاب گفتگوهای تنهائی - دکتر علی شریعتی )
شازده کوچولو پرسید:پس آدم ها کجا هستند؟ آدم در بیابان احساس تنهایی می کند؟
خود را به نفهمی نمی زنم ولی در چشم من سعادت فرشتگان بی معناست. [ جمعه 1391/01/25 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
سلام به همه ی دوستان عزیزم.امروز سالروز درگذشت صادق هدایت یکی از برترین اسطوره های فرهنگ و ادب فارسی است.امیدوارم که نوشته های ایشون را خونده باشین و اگه نخوندین بهتون توصیه میکنم که بخونین حتما.روحش شاد و یادش گرامی : قرنی از آمدنت گذشت "سه قطره خون" دریا شد "حاج آقا" از بنز پیاده نمی شود "بوف کور" در انتهای کوچه ناله می کند فرهنگستان همان"نیرنگستان" دیروز است سگ ها هنوز "واغ واغ" می کنند بر صاحبانشان تو شصت و یک سال است که رفته ای بدون خودت مائیم و روزگار از دست رفته که هنوز سپری می شود...!!! [ دوشنبه 1391/01/21 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
سلام به همه ی دوستان گلم.خدا معجزه کرد آدم را آفرید پس بیاین ما هم یه معجزه کنیم آدم بمونیم.دکتر نیستم اما برایتان ده دقیقه راه رفتن روی جدول های کنارِ خیابان را تجویز می کنم تا بدانید تعادل چیزِ مهمی است اما دیوانه بودن قشنگ تر است.تقدیم به همه ی شما عزیزان:
كمي دروغ بگو پينوكيو دروغ های تو قابل تحمل تر بود
شادیها دیگر به لحظه نمی رسند
پرنده خسته روزی به مقصد خواهد رسید [ یکشنبه 1391/01/20 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
سلام به همه ی دوستان عزیزم. این داستان بر اساس واقعیته و خیلی عبرت انگیز بود برام و ناخودآگاه منو یاد اون داستان انداخت که جمعی برای دعای باران به بیابان رفته بودند و تنها کودکی با خود چتر برده بود و واقعا به دعایش ایمان داشت. تقدیم به عاشقان حقیقی دادار متعال :
سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد. ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل کند. یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و رستوران به خاکستر تبدیل گردید. ملا روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود. اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیری نپایید. صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد خسارت خواست. ملا و مومنان چنین ادعایی را نپذیرفتند. قاضی دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید و گلویی صاف کرد و گفت : نمی دانم چه بگویم ؟! سخن هر دو را شنیدم [ جمعه 1391/01/18 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
سلام به همه ی دوستان.یه ایده بود گفتم عملیش کنم. گفتم یه مجموعه بسازم که واسه اکثرمون بوده یه تجدید خاطره باشه برا چند دقیقه هم که شده از دوران بچگیمون یادی کرده باشیم،امیدوارم خوشتون بیاد:
شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم ، مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم... [ پنجشنبه 1391/01/17 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
[ پنجشنبه 1391/01/17 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
سلام به همه ی دوستان عزیزم.بازم با یه پست از فاحشه آپ شدم مدت زیادی بود از فاحشه یاد نشده بود گفتم دوباره پستی با عنوان فاحشه بذارم.تقدیم به عاشقان حقیقی خداوند:
راهبی در نزدیکی معبد زندگی می کرد. در خانه روبرویش یک روسپی اقامت داشت. راهب که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند تصمیم گرفت با او صحبت کند. زن را سرزنش کرد: تو بسیار گناهکاری،روز وشب به خدا بی احترامی می کنی. چرا دست از این کار نمی کشی؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی؟ [ چهارشنبه 1391/01/16 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
سلام به همه ی دوستان عزیزم.این متن رو تقدیم میکنم به مادرم و سپس به تمامی مادران ونیز مادران آینده سرزمینم:
خدایا ببخش مرا [ یکشنبه 1391/01/13 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
يه روز يه ترکه... اسمش ستار خان بود، شايد هم باقر خان؛ خيلي شجاع بود، خيلي نترس؛ يکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزي براومد، جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطيت و آزادي شد، فداکاري کرد، براي ايران، براي من و تو، براي اينکه ما تو اين مملکت آزاد زندگي کنيم. يه روز يه رشتيه... اسمش ميرزا کوچک خان بود، ميرزا کوچک خان جنگلي؛ براي مهار کردن گاو وحشي قدرت مطلق شاه تلاش کرد، براي اينکه کسي تو اين مملکت ادعاي خدايي نکنه؛ اونقدر جنگيد تا جونش رو فداي سرزمينش کرد. يه روز يه لره... اسمش کريم خان زند بود، موسس سلسله زنديه؛ ساده زيست، نيک سيرت و عدالت پرور بود و تا ممکن مي شد از شدت عمل احتراز مي کرد.یه روز یه لره… اسمش کوروش بزرگ بود که دیگه خودتون می دونید کی بود. يه روز يه قزوينيه... اسمش علامه دهخدا ؛ از لحاظ اخلاقي بسيار منحصر بفرد بود و ديوان پارسي بسيار خوبي براي ما بر جا نهاد. يه روز يه اصفهانیه... [ یکشنبه 1391/01/13 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
داستانی است درمورد اولين ديدار "امت فاكس"، نويسنده و فيلسوف معاصر، از آمريكا، هنگامی كه برای نخستين بار به رستوران سلف سرويس رفت. وی كه تا آن زمان هرگز به چنين رستورانی نرفته بود، در گوشه ای به انتظار نشست، با اين نيت كه از او پذيرايی شود. اما هرچه لحظات بيشتری سپری ميشد، ناشكيبايی او از اينكه ميديد پيشخدمتها كوچكترين توجهی به او ندارند، شدت گرفت.از همه بدتر اينكه مشاهده ميكرد كسا...نی كه پس از او وارد شده بودند، در مقابل بشقابهای پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند. وی با ناراحتی به مردی كه بر سر ميز مجاور نشسته بود، نزديك شد و گفت: من حدود بيست دقيقه است كه در ايجا نشسته ام بدون آنكه كسی كوچكترين توجهی به من نشان دهد. حالا ميبينم شما كه پنج دقيقه پيش وارد شديد، با بشقابی پر از غذا در مقابل من، اينجا نشسته ايد! موضوع چيست؟ مردم اين كشور چگونه پذيرايی ميشوند؟ مرد با تعجب گفت: اينجا سلف سرويس است، سپس به قسمت انتهايی رستوران، جايی كه غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره كرد و ادامه داد به آنجا برويد، يك سينی برداريد هر چه ميخواهيد انتخاب كنيد، پول آنرا بپردازيد، بعد اينجا بنشينيد و آنرا ميل كنيد! امت فاكس كه قدری احساس حماقت ميكرد، دستورات مرد را پی گرفت، اما وقتی غذا را روی ميز گذاشت، ناگهان به ذهنش رسيد كه زندگی هم در حكم سلف سرويس است. همه نوع رخدادها، فرصتها، موقعيتها، شاديها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد، درحالی كه اغلب ما بی حركت به صندلی خود چسبيده ايم و آنچنان محو اين هستيم كه ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ايم از اينكه چرا او سهم بيشتری دارد كه هرگز به ذهنمان نميرسد خيلی ساده از جای خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايی فراهم است، سپس آنچه ميخواهيم برگزينيم. نتیجه گیری : وقتی زندگی چيز زيادی به شما نميدهد، به دليل آنست كه شما هم چيز زيادی از او نخواستهايد. ( از کتاب: شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید - نوشته : مسعود لعلی ) [ جمعه 1391/01/11 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
اگه یه روز فرزندی داشته باشم، بیشتر از هر اسباب بازی دیگری برایش بادکنک می خرم. بازی با بادکنک خیلی چیزها رو به بچه یاد میده. بهش یاد میده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره. بهش یاد میده که چیزای دوست داشتنی می تونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین برن. پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه و مهم تر از همه بهش یاد میده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید اون قدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بده...!!!
[ جمعه 1391/01/11 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
سلام به همه ی دوستان عزیزم.این هم بعضی از آموخته های چارلی چاپلین به زبان خود این هنرمند؛تقدیم به همه ی شما عزیزان :
آموخته ام که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گويد : تو مرا شاد کردی. آموخته ام که مهربان بودن ، بسيار مهم تر از درست بودن است. آموخته ام که هميشه براي کسی که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم. آموخته ام که گاهی تمام چيزهايی که يک نفر می خواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهميدن او. آموخته ام که زندگی مثل يک دستمال لوله ای است که هر چه به انتهايش نزديکتر می شويم سريعتر حرکت مي کند. آموخته ام که پول شخصيت نمی خرد. آموخته ام که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشايی می کند. آموخته ام که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد پس چه چيز باعث شد که من بينديشم می توانم همه چيز را در يک روز بدست بياورم. آموخته ام که چشم پوشی از حقايق آنها را تغيير نمی دهد. آموخته ام که اين عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان. آموخته ام که زندگی دشوار است اما من از او سخت ترم. آموخته ام که فرصتها هيچ گاه از بين نمی روند بلکه شخص ديگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد. آموخته ام که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم. آموخته ام که لبخند ارزانترين راهی است که می شود با آن نگاه را وسعت داد. [ سه شنبه 1391/01/08 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
کنج اطاق ننشسته ام [ سه شنبه 1391/01/08 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
|
||