تبليغاتX
غمنامه

غمنامه
بسیار نادرند کلماتی که ارزششان بیشتر ار سکوت باشد 

سلام به همه ی دوستان عزیزم.شرمنده اگه به مردم کشورم اهاتنی میکنم اما اینها حقیقته و شاید با خوندنش کمی فقط کمی تو رفتارهامون تجدید نظر کنیم:

اینجا ایران است
کشوری که مرد هایش جوری نگاه به سینه ها ، باسن و پاهایت میکنند که از زندگی خسته میشویی
همیشه هم همان پسری که میگوید به فکر تنت نیست بیشتر دنبال رنگ شورت و سوتینت میگردد
آری اینجا ایران است 100% اسلامی
آنقدر اسلامی که مردهایش به بهانه شلوغی مترو آنقدر خودشان را بهت میمالند که ارضا شوند
همان جاییست که در تاکسی پیرمرد آرام پشت دستش را به پاهایت میکشد
همان بهشتی که روی خط عابر پیاده بخواهی عرض خیابان را طی کنی کلکسیونی به عشق تنت ترمز میزنند
همان جایی که در دانشگاه آزاد اسلامی استاد هایش برایت تیک میزنند 20 را می دهند به شرطی که اهل شیطنت باشی
همان مدینه ی فاضله ای که دختران در چت روم یاهو به تو وبکم میدهند تا شارژ بگیرند برای اس ام اس بازی با کسی که عاشقش(...!!!) هستند
حرف زیاد است ، من فرصت نوشتن دارم ولی شانه های تو دیگر کشش این سنگین غم ها را ندارد ، آن روی سکه بود که میخواستی...!!!

[ چهارشنبه 1391/02/27 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
چه کسی‌ دست‌های خسته ی تو رو میبوسد ؟
چه کسی‌ بارِ سنگینِ زندگی‌ را از شانه هایت بر می‌‌دارد؟
چه کسی‌ شب به شب ، اشکِ حسرت را از گونه‌هایِ زنانه ات پاک می‌کند ؟
چه کسی‌ قدرِ روز‌هایی‌ را که جوانی نکرده‌ای می‌‌داند؟
چه کسی‌ غم پیریِ زود رس تو را می‌‌خورد ؟
کدام یک از ما
کدام یک از ما به اندازه ی کافی‌ گفته ایم خسته نباشی‌ ؟؟

ما را ببخش شیر زن
برایِ قدر دانی , کلامِ ما خالی‌ تر از شب‌هایِ توست
روزت مبارک
خسته نباشی‌
[ شنبه 1391/02/23 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]

سلام به همه ی دوستان گلم.این متن رو تقدیم میکنم به مادر خودم سپس به تمامی مادران دنیا... اما ناگفته نماند پدرم، تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم می توانند مرد باشند :

کاش میشد لاغـــــــــر کنم! خیلی لاغـــــــــر مثلا بیــــست کیلو بشم ! ده کیلو بشم ! نــه سنگـــینه براش... پنــــج کیلو بشم تا دوباره برم رو پاهای مــــامــــانم بخـــــوابم...!!!

 

مادر يعني به تعداد همه روزهاي گذشته تو، صبوري! مادر يعني به تعداد همه روزهاي آينده تو ،دلواپسي! مادر يعني به تعداد آرامش همه خوابهاي کودکانه تو، بيداري ! مادر يعني بهانه بوسيدن خستگي دستهايي که عمري به پاي باليدن تو چروک شد! مادر يعني بهانه در آغوش کشيدن زني که نوازشگر همه سالهاي دلتنگي تو بود! مادر يعني باز هم بهانه مادر گرفتن...!!!

 

میدانی بعضـی ها را هرچه قدر بـخوانی خسته نمیشوی
بعضـی ها را هرچه قدر گوش دهی عادت نمیشوند
بعضـی ها هرچه تکرار شوند باز بکرند و دست نـخورده
دیده ای ؟ شنیده ای ؟
بعضـــی ها بی نهایتند مـــــثل مــــــــــــــــــــــادر...!!!

 

مـــــــــــادر تنها کسی است که میتونی براش ناز کنی ، سرش داد و بیداد راه بندازی ، باهاش قهر کنی
اما اون با اینکه تو مقصری بازم با بشقاب غذا میاد و میگه با من قهری با غذا که قهر نیستی...!!!

 

ای مادر عزیز
تو بهترین گل واژه ی هستی، هستی
تو غزل لطیف روزگاری
تو دیوان محبت هایی
تو سرود جویباری
تو اقیانوس عشقی
تو دفتر رنج های نامکتوبی
اکنون که من از تو هستی یافته ام
جانـــم فـــدایت باد...

[ شنبه 1391/02/23 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]

سلام به همه ی دوستان عزیزم.این متن هم گوشه ای از دردهای جامعه کنونی مارو بیان میکنه اما بازم پیدا میشه در بین این به ظاهر انسان ها کسانی که وجودشان بوی ناب انسانیت می دهد.هنوز هم پیدا میشه دخترانی که احساسشون پاکه هنوزم پیدا میشه پسرانی که عاشقانه دوستت داشته باشند :

 

ﻣﺮﺩ ﻫﺎ  ﺍﺳﻤﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﻨﮕﺪﻟﯽ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﺍﺳﺖ
ﺯﻥ ﻫﺎ  ﺑﻪ ﺁﻫﻦ ﭘﺮﺳﺘﯽ
ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ﻭ ﺯﻥ ﻫﺎ  ﻫﺮ ﺩﻭ ﺍﻧﮑﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ
ﻫﺮ ﺩﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﻧﺎﻟﻨﺪ
ﺟﻤﻠﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺟﻤﻠﻪ ﯼ ﻓﺮﺍﺭ، ﺑﺸﻨﻮﯾﻢ، ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ
ﺍﻣﺎ ﻫﺮ ﺩﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ... ﺩﺧﺘﺮ ﻫﺎ ﺑﻠﻨﺪ ، ﭘﺴﺮ ﻫﺎ ﺑﯽ ﺻﺪﺍ
ﻫﺮ ﺩﻭ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﮐﺴﯽ هستند ﮐﻪ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﺗﻨﻬﺎﯾﺸﺎﻥ ﻧﮕﺬﺍﺭﺩ
ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ﺗﺎ ﻣﺎﻧﮑﻦ ﺑﺒﯿﻨﻨﺪ ﺗﻨﻬﺎیت ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻧﺪ
ﺯﻥ ﻫﺎ ﺗﺎ ﺷﺎﻫﺰﺍﺩﻩ ﺍﯼ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﯽ ﺍﻡ ﻭ
مردهایمان در رابطه به تن زن فکر میکنند و زنهایمان به شارژ ایرانسل از طرف مرد
دیگر هیچکدام تا زیر بیست و پنج سالگی باور ندارند که میشود عاشق بود و عاشق ماند
بالای بیست و پنج سال هم با کوله باری از شکست ها دنبال کسی میگردند که فقط بتوانند از اون فرزندی داشته باشند
ﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﺍﺳﺘﺎﺗﻮﺱ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ...!!!

[ شنبه 1391/02/23 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
سلام به همه ی دوستان عزیزم.حوا... تو مگر سیب را پوست کندی خوردی که دنیا اینگونه پوست ما را میکند؟؟؟ این متن هم شاید حال و روز خیلی از ما باشه خوندنش خالی از لطف نیست:

یک اتاق
یک تخت
یک بغل
سهمِ ما از زندگی‌ تجردی ‌است که ریشه در تشنجِ دست‌ها دارد
ما چیزی نیستیم جز دیوانگانی که به دردِ خود خنده می‌‌ کنند و به روزگارِ دیگران گریه
ما عاشقانِ سرخورده از کذبِ قلب‌های متمدن ، خسته از بیگانگی بستر ها ، خسته از بستر‌های بیگانه تن‌ به تاریکی‌ و تنهایی‌ و دود داده ایم
ما تک خوابه‌هایی‌ که باور کرده ایم با دو خط شعر می‌ شود از مردگان فاصله گرفت
ما محکومین به سلول‌های انفرادی که یک روز باید اعتراف کنیم سهمِ ما از زندگی‌
یک اتاق
یک تخت
یک بغل
بیشتر نیست...!!!

[ پنجشنبه 1391/02/21 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
سلام به همه ی دوستان گلم.این متن از خورخه لوئیس بورخس هست و وقتی خوندمش واقعا منو تحت تاثیر قرار داد گفتم خالی از لطف نیست شما هم بخونینش.تقدیم به همه ی شما عزیزان:

اگر بتوانم یک‌ بار دیگر زندگی کنم می‌کوشم بیشتر اشتباه کنم ، نمی‌ کوشم بی‌ نقص باشم.
راحت‌ تر خواهم بود ، سرشارتر خواهم بود از آنچه حالا هستم در واقع چیزهای کوچک را جدی‌ تر می‌ گیرم
کمتر بهداشتی خواهم زیست ، بیشتر ریسک‌ می ‌کنم ، بیشتر به سفر می ‌روم
غروب‌های بیشتری را تماشا می‌ کنم ، از کوه‌های بیشتری صعود خواهم کرد
در رود خانه‌های بیشتری شنا خواهم کرد ، جاهایی را خواهم دید که هرگز در آنها نبوده‌ام
بیشتر بستنی خواهم خورد ، کمتر لوبیا
مشکلات واقعی بیشتری خواهم داشت و دشواری‌ های تخیلی کمتری
من از کسانی بودم که در هر دقیقه‌ ی عمرشان زندگی محتاط و حاصلخیزی داشتند
بی‌ شک لحظات خوشی بود اما اگر می‌ توانستم برگردم می‌ کوشیدم فقط لحظات خوش داشته باشم
اگر نمی‌ دانی که زندگی را چه می‌سازد این دم را از دست مده
از کسانی بودم که هرگز به جایی نمی‌ روند بدون دماسنج ، بدون بطری آب گرم ، بدون چتر و چتر نجات
اگر بتوانم دوباره زندگی کنم سبک سفر خواهم کرد
اگر بتوانم دوباره زندگی کنم می‌ کوشم پا برهنه کار کنم از آغاز بهار تا پایان پاییز
بیشتر دوچرخه‌ سواری می‌ کنم ، طلوع‌های بیشتری را خواهم دید و با بچه‌های بیشتری بازی خواهم کرد
اگر آنقدر عمر داشته باشم اما حالا هشتاد و پنج ساله‌ ام و می‌ دانم رو به موتم...!!!

[ دوشنبه 1391/02/18 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
سلام به همه ی دوستان خوبم.این متن زیبا هم تقدیم به همه ی شما عزیزان:

ماندن همیشه خوب نیست...رفتن هم همیشه بد نیست
گاهی رفتن بهتر است.گاهی باید رفت...باید رفت تا بعضی چیز ها بماند
اگر نروی هر آنچه ماندنیست خواهد رفت
اگر بروی شاید با دل پر بروی و اگر بمانی با دست خالی خواهی ماند
گاهی باید رفت و بعضی چیزها که بردنی ست با خود برد
مثل یاد،مثل خاطره ،مثل غرور
و انچه ماندنیست را جا گذاشت،مثل یاد،مثل خاطره،مثل لبخند
رفتنت ماندنی می شود وقتی که باید بروی
و ماندنت رفتنی میشود وقتی که نباید بمانی
برو و بگذار چیزی از تو بماند که نبودنت را گرانبها کند
برو و بگذار پیش از اینکه رفتنت دردی بر دلی بنشاند، خاطره ای پر حسرت شود
برو و نگذار ماندنت باری بشود بر دوش دل کسی که شکستن غرورت برایش
از شکستن سکوت آسانتر باشد...عشقت را بردار و برو
برو...زیبا برو...!!!

[ جمعه 1391/02/15 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
سلام به همه ی دوستان گلم.اینم متنی از زنده یاد حسین پناهی تقدیم به عاشقان این اسطوره.روحش شاد و یادش گرامی:

و مرگ مُردن نیست
و مرگ ، تنها نفس نکشیدن نیست
من مردگان بیشماری را دیده‌ام
که راه می‌رفتند
حرف می‌زدند
سیگار می‌کشیدند
و خیس از باران
انتظار و تنهایی را درک می‌کردند
شعر می‌ خواندند
می‌ گریستند
قرض می‌ دادند
قرض می‌ گرفتند
می ‌خندیدند
و گریه می‌ کردند...!!!

[ دوشنبه 1391/02/11 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
سلام به همه ی دوستان گلم.این متن زیبا تقدیم به همه ی دوستای خوبم که با لطف بی دریغشون همیشه بهم دلگرمی دادن. براتون آرزو ميكنم، هيچكدوم از آرزوهاتون، آرزو نمونند :

زندگی را نخواهیم فهمید اگر ازهمه گل های سرخ دنیا متنفر باشیم فقط چون در کودکی وقتی خواستیم گل سرخی بچینیم خاری در دستمان فرو رفته است...
زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر داشتن را از لب تاقچه به فراموشی بسپاریم فقط به این خاطر که در گذشته یک یا چندتا از آرزوهایمان اجابت نشدند...
زندگی را نخواهیم فهمید اگر عزیزی را برای همیشه ترک کنیم فقط به این خاطرکه در یک لحظه خطایی از او سر زد و حرکت اشتباهی انجام داد...
زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر دیگر درس ومشق را رها کنیم و به سراغ کتاب نرویم فقط چون در یک آزمون نمره خوبی به دست نیاوردیم ونتوانستیم یک سال قبول شویم...
زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر دست از تلاش وکوشش برداریم فقط به این دلیل که یک بار در زندگی سماجت و پیگیری ما بی نتیجه ماند...!!!

[ جمعه 1391/02/08 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
سلام به همه ی دوستان خوبم.اینم یه متن فوق العاده تقدیم به همه ی شما عزیزان:

دوباره سیبي بچین حوا... اين بار از آن شاخهٌ بالايي
خودت كه ميداني سيب سرخ هم دگر مرا فريب نميدهد ، طعم شيرينش نيز دگر تكراري است
دست مرا بگير كه با هم بگرديم شايد ميوه اي مثل سيب يافت شود
نوبتي هم باشد نوبت چيدن از آن من است ، تو طعمش را بچش
ولي افسوس نمی توان شرط ممنوعی براي رفتن پيدا كرد
اينجا نيازي به سيب نيست ، شيطان هم نيست كه وسوسه ام كند
مردمان در اينجا يا همه ابليس اند يا كه شيطان را تعليم دهند
با تو ام اي حوا ، نزديك تر بیا تا چيزي را نشانت بدهم
آمدي محبوبم! حال خوب بنگر،او خدا است که غمگين و ملول نشسته است وعرق شرم به پيشاني او نشسته است
و ملايك را ببين پچ پچ و طعنه شان گوش افلاك دیگر را كر كرده است
راستي ميگويند: ابليس را خدا بخشيدست
عده اي ميگويند : كه دیگر با او كاری ندارد ، آخر اينجا دیگر نيازي به او نيست چون همگي درس خو د را بلدند
زاهدش رندي را ، بيدادگري زشتي را ، مردمانش همه دور از هم و دلداده به خسم ، حاكمانش همگي پر ز بيداد و ريا
خسته ام حوا جان بس كه ديدم برادر كشي مردم را ، گشته ام ديوانه بوي قابيل مياييد اينجا
خسته ام حوا جان تا كه هابيل فراري نشده، ميوه اي بايد يافت
تو بچين اينجا وسوسه كردن را خوب مي دانند ، خوردنش هم با من تا كه شايد فرجي گردد باز
خسته ام حوا جان ! خسته ام حوا جان...!!!

[ دوشنبه 1391/02/04 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
سلام به همه ی دوستان عزیزم.یکم اردیبهشت درگذشت شاعر توانای ادبیات پارسی  را به عاشقان این اسطوره تسیلت میگویم. چه کسی‌ جز سهراب ، میتوانست این چنین در شعر‌های ما ، در واژه‌های ما در عاشقانه‌های ما حتی کنارِ اشک‌های ما زندگی‌ کند ؟

من آن تکه ی آسمانم
که به عشقِ باد بادک ها
در آبیِ خویش غرق می‌‌شود
حسِ وحشت آوریست گم شدن
با غریبه‌ها یکی‌ شدن
گم شدن
گم شدن
پیدا نشدن
خواهی‌ آمد
پیدا میشوی
در غربتِ این خاک
پیدایم میکنی‌
من هنوز به سهراب
و به قایقش
و به شهری پشت دریاها
ایمان دارم
تو خواهی‌ آمد...!!!

[ جمعه 1391/02/01 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
دلت را بتکان ، غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن.......
دلت را بتکان،اشتباهایت تالاپی می افتد زمین، بذار همان جا بماند ، فقط از لابه لای اشتباهایت یک تجربه را بیرون بکش... قاب کن و بزن به دیوار دلت ......
دلت را محکم تر اگر بتکانی ، تمام کینه هایت هم می ریزد....
و تمام آن غم های بزرگ...
و همه حسرت ها و آرزوهایت.....
حالا آرام تر، آرام تر بتکان تا خاطره هایت نیفتد... تلخ یا شیرین چه تفاوت می کند؟!
خاطره،خاطره ست باید باشد باید بماند....
کافی ست؟!!
نه هنوز دلت خاک دارد...یک تکان دیگر بس است..
تکاندی؟؟!!
دلت را ببین! چقدر تمیز شد. دلت سبک شد!
حالا این دل جای*او* ست دعوتش کن ، این دل مال* او* ست
همه چیز ریخت از دلت همه چیز افتاد ...و حالا...
وحالا تو ماندی و یک دل،
یک دل و یک قاب تجربه،مشتی خاطره و یک * او*
[ جمعه 1391/02/01 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
گاهی باید چمدانی كوچك به اندازه یك تكه از دلت كه هنوز در دستانت باقیست انتخاب كرد
باید گذاشت و گذشت ، چشمها را بست و رفت
دور شد از قضاوت های یكطرفه و قصه های تكراری این موجودات دوپای مدعی احساس
باید رفت به نقطه ای برای آرامش ، آرامشی هر چند كوتاه و موقتی
باید برای پیدا كردن چاهی عمیق برای دفن گذشته تلاش كرد
باید رفت...!!!

[ جمعه 1391/02/01 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
اینم یه شعر فوق العاده زیبا که خودم خیلی دوستش دارم.امیدوارم خوشتون بیاد:

هنوز از لب مردم فریب می ریزد
هزار تهمت و حرفِ عجیب می ریزد

چقدر اهالی اینجا به فكر خود هستند
كسی ندیده كه باران غریب می ریزد

نخند عابر عاشق میان این كوچه
كه صد نفر به سرت نانجیب می ریزد

در این برودت مطلق كسی چه می فهمد
بهارِ آدم و حوّا ز سیب می ریزد؟!

به ختم غائله گیرم مسیح هم آمد
دوباره گرد و غبار از صلیب می ریزد

[ چهارشنبه 1391/01/30 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
سلام به همه ی دوستان عزیزم.این پست هم تقدیم به زوج های پارسی:

حتما قبـل خواب ببـوسیـدش
حتی اگه با هم دعـوای بـدی کرده باشیـد ببـوسیـدش
حتی اگه بهتـون گفته باشه از این زنـدگی ِکوفتـی خسته شـده ببـوسیـدش
حتی اگه برچسـب بد اخـلاق بهـتون چسبـونده باشه ببـوسیـدش
حتی اگه بهتـون گیر بیخـود داده باشه ببـوسیـدش
گفته باشه از لباسـی که شما عاشقشین متنفـره
نفهمیـده باشه شما موهـاتون رو مِش کردین ببـوسیـدش
حتی اگه بـوی عرق و خستگی میـده ببـوسیـدش
حتی اگه یـادش میـره جواب سلام شما رو بـده ببـوسیـدش
حتی اگه خیلی وقته براتـون گُـل نخـریده ببـوسیـدش
وقتی زیرپیـرهنی سفیـد حلقه ای پوشیـده و بـازوهای سفیـدش رو با اون پیـچ ِ ماهیچه ای مردونه انداخته بیرون
وقتی صورتش ته ریش جذابی داره وقتی صداش خسته و خمار خوابه ببـوسیـدش
حتی اگه شما رو رنجـونده و غـرورش نمیذاره دلجـویی کنه ببـوسیـدش
حتی اگه گرسنه اس و با شما مثل آشپـز دربـارش برخـورد می کنه ببـوسیـدش
حتی اگه یادش میـره ازتـون تشـکر کنه ببـوسیـدش
وقتی براتـون یه آهنگ ِ جدیـد میذاره و می گه اینـو برای تـو آوردم
 وقتی تو چشـاش پـر خواستنه وقتی دست های ظریـف دختـرونه تـون میـون دستای زمخت و مردونه اش گم می شن ببـوسیـدش
حتی اگه از عصبانیت داریـد دیوونه می شید ببـوسیـدش
حتی اگه شما رو با مادرش مقایسه می کنه ببـوسیـدش
حتی اگه با حرص می خوایید از خونه بزنیـد بیـرون و اون محـکم بـازوهاش رو دورتـون حلقه می کنه و وسـط ِ جیـغ های شما با خنـده می گه :عزیـزم کجا می خـوای بـری این وقته شب ببـوسیـدش
وقتی ناغافلی لباسـی رو خریـده که هفته ی پیش پشت ویتریـن دیدین و فقـط یه کلمه گفتین این چه خوشگله
وقتی دست هاش پـر از خریـد خونه هست و در رو با پـاش می بنـده
وقتی با نگاهـی پـر از تحسین سر تا پاتـون رو برانـداز می کنه ببـوسیـدش
حتی اگه تـوی ِشرکـت پیـاز خورده و تار موهاش بـو میدن ببـوسیـدش
حتی اگه با دوست هاش تلفنـی یک ساعـت حرف می زنه و شامتـون سـرد شده
حتی اگه رو دنـده ی  نه گفتن افتـاده ببـوسیـدش
وقتی شمـا رو وسـط ِ آرایش کردن می بوسه وقتی باهاتـون کُشتـی می گیـره و مثل پـَر از رو زمین بلنـدتون می کنه
وقتی تو دلتنگی هاتون داوطلبانه می بردتـون بیـرون و شما رو تو شهـر می گردونه ببـوسیـدش
حتماً قبـل خـواب ببـوسیـدش شـــایـد فـردایـــی نباشـــه...
شـــایـد شـــما فـــــردا نبــاشــیــــد... شـــایـد او فـــــردا نبــاشــــد...!!!

[ چهارشنبه 1391/01/30 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی

پیرمرد از دختر پرسید: غمگینی؟ نه

مطمئنی ؟ نه

چرا گریه می کنی ؟ دوستام منو دوست ندارن

چرا ؟ چون قشنگ نیستم

قبلا اینو به تو گفتن ؟ نه

ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.

راست می گی ؟ از ته قلبم آره.

دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.

چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت...!!!

[ یکشنبه 1391/01/27 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
لذت را به امنیت نفروش.ارتفاع پست فقط امنیت دارد،اگر یک روز زمین خوردی می دانی استخوانت نمی شکند اما در مقابل لذت استنشاق هوای بی غبار اوج آسمان را از دست می دهی.کمی که به پایین پریدن عادت کردیم دیگر هرگز جرات اوج گرفتن نخواهیم داشت.بلندی و پستی این ارتفاع را روح هر آدمی تعیین می کند.برای هر کدام مان نسبی است.کبوتر نمی تواند همپای عقاب اوج بگیرد.می خواهم بگویم اصلا مقایسه ای در کار نیست،حکایت یک وجب بالای محدودیت هایمان پرواز کردن است.شکاندن سقف شیشه ای...!!!

[ جمعه 1391/01/25 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
 سلام به همه ی دوستان عزیزم. اینم از هایلات سری هشتم تقدیم به همه ی عزیزان :

 

آدمهای سالم مثل هم هستند، زیرا خوشبختی یک رنگ دارد ؛ این بدبختی ست که رنگارنگ است.
( کتاب نونِ نوشتن - محمود دولت آبادی )

 

مگر با پول نمیشه حج و نماز و روزه را خرید؟ پس هر کسی پول داشت دو دنیا را داشت

( کتاب حاجی آقا - صادق هدایت )

 

گریه نکن خواهرم. در خانه‌ات درختی خواهد رویید، و درختهایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمین ات. و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید، و درخت‌ها از باد خواهند پرسید: در راه که می‌آمدی سحر را ندیدی؟

( کتاب سووشون - دکتر سیمین دانشور )

 

عشق راستین ترین و متعالی ترین احساس و نیاز انسان است ؛ امامعشوق ؟ دروغین است ! دل هائی که عشق های بزرگ و پرشکوه می آفرینند کم نیست ؛ اما روح هائی که معشوق باشند هیچ نیست !؟ و این بسیار قابل تامل است که چرا عشق راست و معشوق دروغ است؟!

( کتاب گفتگوهای تنهائی - دکتر علی شریعتی )

 

شازده کوچولو پرسید:پس آدم ها کجا هستند؟ آدم در بیابان احساس تنهایی می کند؟
مار گفت: با آدم ها نیز آدم احساس تنهایی می کنند.

( کتاب شازده کوچولو - آنتوان دوسنت اگزوپری )

 

خود را به نفهمی نمی زنم ولی در چشم من سعادت فرشتگان بی معناست.

( کتاب عیش - آلبر کامو )

[ جمعه 1391/01/25 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
سلام به همه ی دوستان عزیزم.امروز سالروز درگذشت صادق هدایت یکی از برترین اسطوره های فرهنگ و ادب فارسی است.امیدوارم که نوشته های ایشون را خونده باشین و اگه نخوندین بهتون توصیه میکنم که بخونین حتما.روحش شاد و یادش گرامی : 

قرنی از آمدنت گذشت
"سه قطره خون" دریا شد
"حاج آقا" از بنز پیاده نمی شود
"بوف کور" در انتهای کوچه ناله می کند
فرهنگستان همان"نیرنگستان" دیروز است
سگ ها هنوز "واغ واغ" می کنند بر صاحبانشان
تو شصت و یک سال است که رفته ای بدون خودت
مائیم و روزگار از دست رفته که هنوز سپری می شود...!!!
[ دوشنبه 1391/01/21 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
سلام به همه ی دوستان گلم.خدا معجزه کرد آدم را آفرید پس بیاین ما هم یه معجزه کنیم آدم بمونیم.دکتر نیستم اما برایتان ده دقیقه راه رفتن روی جدول های کنارِ خیابان را تجویز می کنم تا بدانید تعادل چیزِ مهمی است اما دیوانه بودن قشنگ تر است.تقدیم به همه ی شما عزیزان:

 

كمي دروغ بگو پينوكيو دروغ های تو قابل تحمل تر بود
به خاطر کودکی بود و شیطنت؛
به خاطر این بود که دنیای آدمها را تجربه نکرده بودی
که ببینی یک دروغ ، چه ها میکند؛
این جا آدمها دروغشان به بهای یک زندگی تمام میشود
به بهای یک دل شکستن؛
اینجا دروغ ها باعث مرگ عشق و اعتماد میشود؛
اين جا آدم ها دروغ هاي شاخ دار مي گويند؛
بعد دماغ دراز خود را جراحي پلاستيك مي كنند...!!!

 

شادیها دیگر به لحظه نمی رسند
در خود می پیچند و می میرند و نیامده سِقط می شوند
و اگر این تنها شبانه ام را فرصتی باشد و مجال رویایی دیگر
برای تمام آن شنبه روزهایی که هرگز تولد نخواهند یافت
خاطراتی خواهم آفرید تا بر خلوت ِ این دیوار ِ تا ابد جمعه بیاویزم
کاش می دانستم این قرن ِ امروز تا فردای من
چند جمعه ی بی شنبه خواهد داشت...!!!

 

پرنده خسته روزی به مقصد خواهد رسید
پرنده کوچک با تنی خسته به امید آرزویی بزرگ به پرواز درآمده
بالهایش دیگر قدرت پرواز ندارد
دلش آنچنان خسته است که خستگی راه را به یاد نمی آورد
دلش از دست روزگار می گرید
به ناچار سفر را انتخاب کرده شاید که زندگی اش را عوض کند
اما پرنده کوچک ما نمی داند هر کجا رود آسمان یکی است
زمین یکی است روزگار نیز همان بازی را برایش رقم زده
پس چرا می رود؟؟؟

[ یکشنبه 1391/01/20 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
سلام به همه ی دوستان عزیزم. این داستان بر اساس واقعیته و خیلی عبرت انگیز بود برام و ناخودآگاه منو یاد اون داستان انداخت که جمعی برای دعای باران به بیابان رفته بودند و تنها کودکی با خود چتر برده بود و واقعا به دعایش ایمان داشت. تقدیم به عاشقان حقیقی دادار متعال :

 

سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد. ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل کند. یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و رستوران به خاکستر تبدیل گردید. ملا روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود. اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیری نپایید. صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد خسارت خواست. ملا و مومنان چنین ادعایی را نپذیرفتند. قاضی دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید و گلویی صاف کرد و گفت : نمی دانم چه بگویم ؟! سخن هر دو را شنیدم
یک سو ملا و مومنانی هستند که به تاثیر دعا و ثنا ایمان ندارند وسوی دیگر مرد شراب فروشی که به تاثیر دعا ایمان دارد...!!!

[ جمعه 1391/01/18 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
سلام به همه ی دوستان.یه ایده بود گفتم عملیش کنم. گفتم یه مجموعه بسازم که واسه اکثرمون بوده یه تجدید خاطره باشه برا چند دقیقه هم که شده از دوران بچگیمون یادی کرده باشیم،امیدوارم خوشتون بیاد:

 

شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم ، مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم...
شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم...
شما یادتون نمیاد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو میذاشت پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت و مینوشت برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَگ، وگ وگ...
شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه عمرا پیاده می شدیم...
شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که
خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد...
شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم، بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده...
شما یادتون نمیاد، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم مدرسه، احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه...
شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو 180 درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم...
شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشي مي كشيديم. بعد تند برگ ميزديم ميشد انيميشن...
شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود...
شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن...
شما یادتون نمیاد، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پز میدادیم...
شما یادتون نمیاد، با آب قند اشباع شده و یک نخ، نبات درست میکردیم میبردیم مدرسه...
شما یادتون نمیاد، تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم...
شما یادتون نمیاد تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم...

[ پنجشنبه 1391/01/17 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
دیندار یا بی دین فرقی نمی کند، تنها لایق نام انسان باش... گاهی برو... گاهی بمان... گاهی بخند... گاهی گریه کن... گاهی حرف بزن... گاهی فریاد بزن... گاهی قدم بزن... گاهی سکوت کن... گاهی رها شو... گاهی ببخش... گاهی یاد بگیر... گاهی سفر کن... گاهی اعتماد کن... گاهی بازی کن... گاهی فراموش کن... گاهی زندگی کن... گاهی باور کن... گاهی بزرگ باش... گاهی کوچک باش... گاهی چتر باش... گاهی باران باش... گاهی دریا... گاهی برکه... گاهی همه چیز... گاهی هیچ چیز... اما همیشه همیشه انسان باش...!!!
[ پنجشنبه 1391/01/17 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
سلام به همه ی دوستان عزیزم.بازم با یه پست از فاحشه آپ شدم مدت زیادی بود از فاحشه یاد نشده بود گفتم دوباره پستی با عنوان فاحشه بذارم.تقدیم به عاشقان حقیقی خداوند:

 

راهبی در نزدیکی معبد زندگی می کرد. در خانه روبرویش یک روسپی اقامت داشت. راهب که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند تصمیم گرفت با او صحبت کند. زن را سرزنش کرد: تو بسیار گناهکاری،روز وشب به خدا بی احترامی می کنی. چرا دست از این کار نمی کشی؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی؟

زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست و همچنین از خدا خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان بدهد. اما راه دیگری برای امرار معاش پیدا نکرد. بعد از یک هفته گرسنگی دوباره به روسپی گری پرداخت. اما هر بار که خود را به بیگانه ای تسلیم می کرد از درگاه خدا آمرزش می خواست... 

راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده بود فکر کرد: از حالا تا روز مرگ این گناهکار می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند...
واز آن روز کار دیگری نکرد جز این که زندگی آن روسپی را زیر نظر بگیرد. هر مردی که وارد خانه می شد راهب ریگی بر ریگ های دیگر می گذاشت. مدتی گذشت؛ راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت: این کوه سنگ را می بینی؟ هر کدام از این سنگها نماینده یکی از گناهان کبیره ای است که انجام داده ای آن هم بعد از هشدار من. دوباره می گویم مراقب اعمالت باش...

زن به لرزه افتاد. فهمید گناهانش چقدر انباشته شده است. به خانه برگشت اشک پشیمانی ریخت و دعا کرد: پروردگارا, کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت بار آزاد می کند؟ خداوند دعایش را پذیرفت. همان روز فرشته ی مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت. فرشته به دستور خدا از خیابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد. روح روسپی بی درنگ به بهشت رفت اما شیاطین روح راهب را به دوزخ بردند. در راه راهب دید که بر روسپی چه گذشته و شِکوه کرد: خدایا این عدالت توست؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام به دوزخ می روم و آن روسپی که فقط گناه کرده به بهشت می رود؟!

یکی از فرشته ها پاسخ داد : " تصمیمات خداوند همواره عادلانه است... تو فکر می کردی که عشق خدا فقط یعنی فضولی در رفتار دیگران . هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می کردی این زن روز وشب دعا می کرد. روح این زن پس از گریستن چنان سبک می شد که توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم. اما آن ریگ ها چنان روح تو را سنگین کرده بودند که نتوانستیم تو را بالا ببریم...!!!
( برگرفته از کتاب : پدران فرزندان نوه ها  -  اثر : پائولو کوئلیو )

[ چهارشنبه 1391/01/16 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
سلام به همه ی دوستان عزیزم.این متن رو تقدیم میکنم به مادرم و سپس به تمامی مادران ونیز مادران آینده سرزمینم:

خدایا ببخش مرا
ببخش که فرشته ات را آزردم
ببخش حتی اگر او بخاطر ِ مردانگی ِ زنانه اش از من نرنجیده باشد
ببخش که چشمانم به او که می رسید، ساده عبور می کرد
انگار باید نباشد تا بفهمم نبودنش می تواند به ســــادگی آدم را نابود کند
روز و شب در جستجوی ِ معنای ِ عشق هستیم و نمی بینیم
خود ِ خود ِ وجود ِ عشق ، کمی آنطرف تر، دلنگران ِ ماست
همین امشب،
نیـّـت ِ اعـتـذار میکنم ،
وضوی ِ شرم میگیرم ،
و در مقابلش، مخلصانه سجده می کنم
به فرشته های دیگرت بگو حسودی نکنند
به آنها بگو:
کسی که من سر به دامنش گذاشته ام عزیزترین است
او یک زن است
او مـــــــــــــــــــــــــــادر من است...

[ یکشنبه 1391/01/13 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
يه روز يه ترکه...
اسمش ستار خان بود، شايد هم باقر خان؛
خيلي شجاع بود، خيلي نترس؛ يکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزي براومد، جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطيت و آزادي شد، فداکاري کرد، براي ايران، براي من و تو، براي اينکه ما تو اين مملکت آزاد زندگي کنيم.

يه روز يه رشتيه...
اسمش ميرزا کوچک خان بود، ميرزا کوچک خان جنگلي؛
براي مهار کردن گاو وحشي قدرت مطلق شاه تلاش کرد، براي اينکه کسي تو اين مملکت ادعاي خدايي نکنه؛ اونقدر جنگيد تا جونش رو فداي سرزمينش کرد.

يه روز يه لره...
اسمش کريم خان زند بود، موسس سلسله زنديه؛
ساده زيست، نيک سيرت و عدالت پرور بود و تا ممکن مي شد از شدت عمل احتراز مي کرد.یه روز یه لره… اسمش کوروش بزرگ بود که دیگه خودتون می دونید کی بود.

يه روز يه قزوينيه...
اسمش علامه دهخدا ؛
از لحاظ اخلاقي بسيار منحصر بفرد بود و ديوان پارسي بسيار خوبي براي ما بر جا نهاد.

يه روز يه اصفهانیه...
اسمش هاتف اصفهانی بود ؛
از بزرگترین شعرا و طبیبان بود و اشعارش در موضوع وحدت وجود بود که پایه گذار حکمت و فلسفه جدید بود و دینش رو با این اشعار به علم و دانش سرزمینش ادا کرد.

يه روز ما همه با هم بوديم... ترک و رشتي و لر و قزويني
و اصفهاني ، تا اينکه يه عده رمز دوستي ما رو کشف کردند و قفل دوستي ما رو شکستند... حالا ديگه ما براي هم جوک مي سازيم، به همديگه مي خنديم!!! و اينجوري شاديم... اين از فرهنگ ايراني به دور است؛ پس بیاین با همديگه بخنديم نه به همديگه...!!!

[ یکشنبه 1391/01/13 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]

داستانی است درمورد اولين ديدار "امت فاكس"، نويسنده و فيلسوف معاصر، ‌از آمريكا، هنگامی كه برای نخستين بار به رستوران سلف سرويس رفت. وی كه تا آن زمان هرگز به چنين رستورانی نرفته بود، در گوشه ای به انتظار نشست، با اين نيت كه از او پذيرايی شود. اما هرچه لحظات بيشتری سپری ميشد، ناشكيبايی او از اينكه ميديد پيشخدمتها كوچكترين توجهی به او ندارند، شدت گرفت.از همه بدتر اينكه مشاهده ميكرد كسا...نی كه پس از او وارد شده بودند، در مقابل بشقابهای پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند. وی با ناراحتی به مردی كه بر سر ميز مجاور نشسته بود، نزديك شد و گفت: من حدود بيست دقيقه است كه در ايجا نشسته ام بدون آنكه كسی كوچكترين توجهی به من نشان دهد. حالا ميبينم شما كه پنج دقيقه پيش وارد شديد، با بشقابی پر از غذا در مقابل من، اينجا نشسته ايد! موضوع چيست؟ مردم اين كشور چگونه پذيرايی ميشوند؟ مرد با تعجب گفت: اينجا سلف سرويس است، سپس به قسمت انتهايی رستوران، جايی كه غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره كرد و ادامه داد به آنجا برويد، يك سينی برداريد هر چه ميخواهيد انتخاب كنيد، پول آنرا بپردازيد، بعد اينجا بنشينيد و آنرا ميل كنيد! امت فاكس كه قدری احساس حماقت ميكرد، دستورات مرد را پی گرفت، اما وقتی غذا را روی ميز گذاشت، ناگهان به ذهنش رسيد كه زندگی هم در حكم سلف سرويس است. همه نوع رخدادها، فرصتها، موقعيتها، شاديها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد، درحالی كه اغلب ما بی حركت به صندلی خود چسبيده ايم و آنچنان محو اين هستيم كه ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ايم از اينكه چرا او سهم بيشتری دارد كه هرگز به ذهنمان نميرسد خيلی ساده از جای خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايی فراهم است، سپس آنچه ميخواهيم برگزينيم.

نتیجه گیری : وقتی زندگی چيز زيادی به شما نميدهد، به دليل آنست كه شما هم چيز زيادی از او نخواسته‌ايد.

( از کتاب: شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید - نوشته : مسعود لعلی )

[ جمعه 1391/01/11 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
اگه یه روز فرزندی داشته باشم، بیشتر از هر اسباب‌ بازی دیگری برایش بادکنک می‌ خرم. بازی با بادکنک خیلی چیزها رو به بچه یاد میده. بهش یاد میده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره. بهش یاد میده که چیزای دوست داشتنی می‌ تونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین برن. پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه و مهم‌ تر از همه بهش یاد میده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید اون قدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بده...!!!

[ جمعه 1391/01/11 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]

سلام به همه ی دوستان عزیزم.این هم بعضی از آموخته های چارلی چاپلین به زبان خود این هنرمند؛تقدیم به همه ی شما عزیزان :

 

آموخته ام که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گويد : تو مرا شاد کردی.

آموخته ام که مهربان بودن ، بسيار مهم تر از درست بودن است.

آموخته ام که هميشه براي کسی که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم.

آموخته ام که گاهی تمام چيزهايی که يک نفر می خواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهميدن او.

آموخته ام که زندگی مثل يک دستمال لوله ای است که هر چه به انتهايش نزديکتر می شويم سريعتر حرکت مي کند.

آموخته ام که پول شخصيت نمی خرد.

آموخته ام که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشايی می کند.

آموخته ام که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد پس چه چيز باعث شد که من بينديشم می توانم همه چيز را در يک روز بدست بياورم.

آموخته ام که چشم پوشی از حقايق آنها را تغيير نمی دهد.

آموخته ام که اين عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان.

آموخته ام که زندگی دشوار است اما من از او سخت ترم.

آموخته ام که فرصتها هيچ گاه از بين نمی روند بلکه شخص ديگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.

آموخته ام که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم.

آموخته ام که لبخند ارزانترين راهی است که می شود با آن نگاه را وسعت داد.

[ سه شنبه 1391/01/08 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]

کنج اطاق ننشسته ام
سرفه نمیکنم
سیگار نمیکشم
گریه نمیکنم
به زمین و زمان لعنت نمیفرستم
یادت نمیکنم
عکست را پاره نمیکنم
با شکمِ خالی‌ استکان پشتِ استکان عرق نمی‌ خورم
درد نمیکشم
بی‌ چاره نمیشوم
از دیدن جای خالی‌ِ تو دیوانه نمیشوم
مثلِ یک کلاغِ مست نشسته ‌ام
قارقار می‌‌کنم
هیچکس بهتر از خودم نمی‌ تواند خبر‌های بد را به گوشِ خودم برساند...!!!

[ سه شنبه 1391/01/08 ] [ ] [ میلاد کاظمی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

با سلام خدمت همه ی دوستان عزیزم.
اگر خداوند متعال غم را نمی آفرید شادی ها بی معنا میشدند؛پس اگه دل نوشته ها درد و غمی توش هست به دل نگیرید.امیدوارم در هر لحظه از زندگیتون سرشار از معرفت الهی باشید.
اگر به عقاید کسی توهین میشه پیشاپیش عذر خواهی میکنم.
موفق و موید باشید(میلاد کاظمی).




خداوندا
كاري كن تا زيبايي هاي كوچك را دوست بدارم حتي
اگر در ميان زشتي هاي بزرگ باشند
كاري كن تا ديگران را دوست بدارم آن گونه كه هستند
نه آن گونه كه ميخواهم باشند
كاري كن كه هرگز خود را از دريچه ديگران ننگرم كه
من اگر خودم با خويشتن آشتي نكنم هيچ كس نمي تواند
مرا با خود آشتي دهد
و به يادم آور تا خودم با خودم مهربان باشم چرا كه اگر
با خود مهربان نباشم با ديگران چگونه؟
لینک های مفید